تماشايي شدم انگار
چه می خواهند از جان من اين اشباح هول انگيز؟
چه سرگردانی ای دارد دلم تا صبح رستاخيز!
ببين! خاکستر من در مسير باد می رقصد
تماشايی شدم انگار در آيينه ی پاييز
کويرم –خالی ام از لذت سرشار رُستن ها–
نمی گيرد سراغم را صدای پای باران نيز
پُرم از خاطرات کهنه ی يک عمر جان کندن
نشد دستم، دلم، از آسمان، از روشنی، لبريز
ببين! تاريکم و در کوچه ی غمگين شعر خويش
به دنبال تو می گردم، بهار روشن و گل ريز!
نظرات شما عزیزان: